آسمان را بنگر و به سكوت پر رمز و رازش بيانديش ستاره ي خود را
در آسمان زندگيت پيدا كن و به سمت آن ستاره حركت كن. نگران
راه مباش، آنكه ستاره را براي تو آفريد راه رسيدن به آن را نيز
نشانت خواهد داد
يك روز مردي خواب عجيبي ديد كه در ميان فرشته هاست و به كار هاي
انان نگاه مي كند .انها تند و تند نامه هايي را كه توسط پيك ها به زمين
می رسيد باز مي كردند و انها را داخل جعبه اي مي گذاشتند . مرد از يك
فرشته پرسيد :
((شما چه كار مي كنيد ؟)) فرشته در حالي كه داشت نامه اي باز مي كرد
، گفت :((اينجا محل دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند
را تحويل مي گيريم .))
مرد كمي جلوتر رفت وباز تعدادي فرشته ديد كه كاغذ هايي را درون پاكت
مي گذارند و انها را به وسيله ي پيك هايي به زمين مي فرستند . مرد
پرسيد :((شما چه كار مي كنيد ؟)) يكي از فرشته ها گفت : ((اينجا محل
ارسال است .ما رحمت هاي خداوند را براي بندگان مي فرستيم .))مرد
جلوتر رفت و ديد يك فرشته بيكار نشسته است . با تعجب از او پرسيد:
((چرا شما بيكاريد ؟))فرشته گفت :((اينجا محل تصديق جواب
است .مردمي كه دعاهايشان بر اورده شده بايد جواب بفرستند ، اما
عده ی بسيار كمي اين كار را مي كنند .)) مرد از فرشته پرسيد :
((مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟))
فرشته گفت :((خيلي ساده فقط كافي است بگويند خدايا شكر !))
زندگي يعني يك سار پريد:
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشي ها كم نيست،مثلا اين خورشيد
كودك پس فردا
كفتر آن هفته

چه كسي زندگي را بدست مي اورد ؟!
در زندگي ، خود زندگيست كه اهميت دارد نه نتيجه ي ان
هيچ چيز بيشتر از امروز ارزش ندارد . نمي تواني ديروز را دوباره زندگي كنيد و
فردا هنوز در دسترس شما نيست .
والاترين منطق اين است : تنها كساني ازادي و زندگي را بدست مي اورند كه
انها را در هر روز به شيوه اي تازه تجربه كنند .
به محض انكه به خود اعتماد كنيد ، خواهيد دانست چگونه زندگي كنيد .
استعداددر فضاي ارام رشد مي كند و شخصيت در جريان كامل زندگي انسان
زندگي بيهوده مرگ زود رس است .
حتي انان كه بدون اميد زندگي مي كنند هم ريال، ارزوهايي دارند
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگرمز زندگي كردن اين است كه در بي
امنيتي زندكي كنيد. و البته در
اين گونه زندگي كردن تامين وجود ندارد. يك قطعه سنگ همواره امن است
ويك گل هميشه در معرض
خطر - ولي سنگ مرده است وگل سرشار است از زندگي! ولي اگر طوفاني
برخيزد گل مي افتد وسنگ
در جايش باقي مي ماند
خداوند يك زندگي به تو داده كه آنرا زندگي كنيد ، خود انگيخته و بدون الگو آنرا
زندگي كن. برده و مقلد
نباش. خودت را دوست بدار، به خودت احترام بگذار و سعي كن همانطور كه
احساس ميكني زندگي
كني. و حتي اگر شكست بخوري ، راضي خواهي بود و با تقليد از ديگري ،
حتي اگر پيروز شوي، در
درون خالي خواهي بود و پوشالي
زندگي خفتن نيست، زندگي پرواز است، زندگي بال گشودن ز زمين، زندگي
اوج گرفتن بر سر قله ي
عشق، زندگي پر زدن از آغاز است.
زندگي هرگز با باور كنار نمي آيد.و اگر تلاش كني كه زندگي را با زور با
باورهايت آشتي دهي به غير
ممكن دست يازيده اي.ذات پديده ها حكمي غير از اين مي كند. باورها را
كنار .بگذار و چگونه تجربه كردن را بياموز
زندگي رسم خوشاينديست.
زندگي پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي حس قريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاريست كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ها ست
نمي گويم زندگي كارساده ايي است. نمي گويم هميشه خوشاينداست .
اماباتمام مشكلاتي كه
برايمان پيش مي آيد.زندگي .... ازماانساني بهترونيرومندترميسازد. به
يادداشته باش: درزمان
آزردگي .رنج را ازخود دوركن . درزمان خشم .خود را رهاساز. در
ناكامي .برخودچيره شو. تامي تواني
يارخودباش . مي تواني بهترين دوست خودباشي . اما به هنگام آشفتگي
مرا خبركن . مي كوشم بدانم
چه وقت بايد دركنارت باشم . اماگاهي ممكن نيست .پس توخبرم كن
عشق تنها هديه ايي است كه
مي توانم به توبدهم . وايثاريكي
بزرگ بود
و از اهالي امروز بود .
و با تمام افقهاي باز نسبت داشت .
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد .
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان مي داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند.
بارها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت
ولي نشد
كه روبه روي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله ي نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانده ايم.
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنارش باشي و بداني كه
هرگز به او نخواهي رسيد هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي
كه چنين ارزشي دارد ... باعث ريختن اشك هاي تو نمي شود
دلتنگي تمام حجم سينه ام را پر كرده ، اين جور وقت ها نفس كشيدت هم
برايم سخت مي شود ، اين جور وقت ها به كلاغ ها فكر مي كنم و به
سياهيشان وبه صداي خشدارشان ، به گرفتگي اسمان فكر مي كنم و
شب بدون ماه .يه خستگي مي ياد سراغم كه با خواب هم در نمي ياد از
تنم.
وقتي دلتنگ ميشي راحت تر از هميشه گريه مي كني .حس مي كني
بدنت حجم اين همه بزرگي دنيا و ادم هاي جور وا جورشو نداره لحظه هاي
دلتنگي نه زياده و نه كم ، لحظه هايي كه با يك تلنگر شروع ميشه و نمي
داني از كجا و چه طور شروع ميشه . گه گاه بي دليل و گاهي با دليل مي
ياد بعضي وقت ها از دلتنگي ها به دلزدگي ها مي رسي و بعضي وقت ها
به تلاطم موج هاي روي دريا ؟ و به اين حقيقت مي رسي كه

دلتنگي هاي آدمي را
باد ترانه اي مي خواند ،
روياهايش را
اسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
وهر دانه برف
و اشك نريخته مي ماند
***
سكوت
سر شار از سخنان نا گفته است
از حركات نا كرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده
***
در اين سكوت
حقيقت ما نهفته است
حقبقت تو
ومن
در دل من چيزي است،مثل يك بيشه نور،مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت،بدوم تا سر كوه
دورها آوايي است كه مرا مي خواند
دلم ميخواهد بر بالهاي باد نشينم و آنچه را كه پروردگار جهان پديد آورده،زير پا گذارم.تا مگر
روزي به پايان اين درياي بيكران رسم و بدان سرزمين كه خداوند سرحد جهان خلقتش قرار داده
است،فرود آيم.از هم اكنون،در اين سفر دورو دراز،ستارگان را با درخشندگي جاوداني خود
ميبينم كه را هزاران ساله را در دل افلاك ميپيمايند تا به سر منزل غايي سفر خود برسند اما بدين
حد اكتفا نمي كنم و همچنان بالاتر مي روم.بدان جا مي روم كه ديگر ستارگان فلك را در آن
راهي نيست.
دليرانه پا در قلمرو بي پايان ظلمت و خاموشي مي گذارم و به چابكي نور،شتابان از آن مي
گذرم.ناگهان وارد دنيايي تازه مي شوم كه در آمان آن ابرها در حركتند و در زمينش ،رودخانه ها
به سوي درياها جريان دارند.
در يك جاده خلوت،راهگذري به من نزديك ميشود،مي پرسد:(اي مسافر،بايست.با چنين شتاب به
كجا مي روي؟)مي گويم:(دارم به سوي آخر دنيا سفر مي كنم.مي خواهم بدان جا روم كه
خداوند آن را سر حد دنياي خلقتش قرار داده است و ديگر در آن ذي حياتي نفس نمي كشد.)
مي گويد:(اوه،بايست.بيهوده رنج سفر را بر خويش هموار مكن.مگر نمي داني كه داري به
عالمي بي پايان و بي حد و كران قدم مي گذاري؟)
اي فكر دور پرواز من!بالهاي عقاب آسايت را از پرواز باز دار و تو اي كشتي تندر خيال من!
همين جا لنگر انداز،زيرا براي تو بيش از اين اجازه سفر نيست.
روياهاي بزرگ تنها در فاصله ي بسته و باز شدن پلك ها شكل مي گيرند . اين به تو الهام مي دهد كه چگونه مي توان كارهاي بزرگي را در لحظه هاي كوتاه انجام دهي.
سوال ها اهميت دارند، نه جواب ها ، ادم ها از ناداني نمي ميرند ، از نپرسيدن هلاك مي شوند . يادت باشد تو با كلنگ چشمه اي را كشف مي كني و با كاسه ات فقط جرعه اي از انرا بر مي داري .
به بهانه ي اب و دانه دادن به كسي ازادي اش را از او نگير . بگذار ادم ها گرسنه باشند و ازاد ، تا اسير و در بند . انسان ازاد راهي براي عبور از گرسنگي خويش خواهد يافت ، ولي ادم سير ، گاه تا ابد به فكر ازادي اش نمي افتد.
من ترجيح مي دهم يك دانه ي ريز باشم تا يك صخره ي بزرگ . مي داني چرا ؟ دانه ذره ذره قد مي كشد و به اوج مي رسد . ولي صخره ،ارام ارام خرد مي شود و فرو ميريزد .
دانه هزار و يك هنر دارد اگر يكي از انها رابفهمي ، فقط يكي را ، ان وقت نه خودت را ،هستي را عوض مي كني .
شاهكار دانه چيست ؟
دانه ذره هاي خاك را مي گيرد و به تو شكوفه مي دهد . حضور كود ها و فضله هاي حيواني را به جان و دل مي پذيرد و به تو بوي عطر اگين نر گس ها را هديه مي دهد . مي داني عزيزم ،دانه باش ! از وسوسه صخره بودن بگذر !
خدايا،
آنان كه همه چيز دارند
مگر تو را
به سخره مي گيرند
آنان را
كه هيچ ندارند
مگر تورا!
***
هر كودكي
با اين پيام
به دنيا مي آيد
كه خدا
هنوز
از انسان نوميد نيست.
***
خدا به انسان مي گويد:
(شفايت مي دهم
از اين رو كه آسيبت مي رسانم
دوستت دارم
از اين رو كه مكافاتت مي كنم.)
***
آنان كه فانوسشان را
بر پشت مي برند،
سايه هاشان پيش پاشان مي افتد!
***
ماه
روشني اش را
در سراسر آسمان
مي پراكند
و لكه هاي سياهش را براي خود نگه مي دارد!
***
كاريز خوش دارد خيال کند
كه رود ها
تنها براي اين هستندكه به او آب برسانند!


